eitaa logo
داستانهای آموزنده
20.5هزار دنبال‌کننده
686 عکس
201 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
📚ایراد بنی‌اسرائیلی! ✍️مردی از بنی اسرائیل، یکی از بستگان خود را کشت و جسد او را بر سر راه مردی از بهترین فرزندان قبیله بنی اسرائیل گذاشت. سپس به خونخواهی او برآمد. کسی از آنها متهم شد که قاتل اوست. در نتیجه غوغای برخاست. برای حل این مشکل محضر موسی آمدند تا حق را آشکار سازد. حضرت موسی دستور داد گاوی بیاورند تا کشف حقیقت کنند. بنی اسرائیل گمان بردند موسی آنان را استهزا می کند، از روی تعجب گفتند : - آیا ما را استهزا می کنید؟ 🔻موسی گفت: - استهزا خوی نادانان است و من به خدا پناه می برم از جاهلان باشم. وقتی فهمیدند مسأله جدی است گفتند: - از پروردگارت بخواه برای من روشن کند، چگونه گاوی باید باشد. حضرت فرمود : اگر بنی‌اسرائیل در مرحله اول از فرمان موسی پیروی می کردند، هرگونه گاوی می آوردند در اطاعت ایشان کافی بود. ولی چون بهانه جوئی کردند، توضیح خواستند، خدا نیز کار را برایشان دشوار ساخت. و برای آن گاو نشانه های قرار داد که پیدا کردنش کار آسان نبود. لذا وقتی که 🔻پرسیدند، این گاو چگونه باید باشد، خداوند فرمود : آن گاو نه پیر از کار افتاده است. و نه بکر و جوان، بلکه میان این دو. باز پرسیدند: - چه رنگی باشد؟! حضرت موسی فرمود: - زرد رنگ، طوری که هر بیننده را شاد و مسرور سازد. گفتند : - ای موسی! مشخصات گاو هنوز مبهم است واضح تر بفرما! موسی گفت: 🔻گاوی که به شخم زدن آرام و نرم نشده و برای زراعت، آبکشی نکرده باشد، بدون عیب بوده و غیر از رنگ اصلی اش رنگ دیگری در آن نباشد. با زحمت فراوان جستجو کردند در آخر مشخصات با مشخصات گاوی انطباق یافت که نزد جوانی از بنی اسرائیل بود. وقتی که برای خرید پیش او رفتند، گفت : - نمی فروشم، مگر اینکه پوست گاوم را پر از طلا نمایید! گفتار جوان را به حضرت اطلاع دادند، فرمود: - چاره ای نیست باید بخرید! آنان نیز به همان قیمت خریدند و آن را کشتند. 🔻دم گاو(❶) را بر مرد مقتول زدند و او زنده شد، گفت: - یا نبی الله! پسر عمویم مرا کشته است، نه آن کسی که ادعا می کنند. این گونه راز قتل بر همه آشکار شد. یکی از پیروان و اصحاب موسی گفت: - یا نبی الله! این گاو قصه شیرینی دارد. حضرت فرمود: - آن قصه چیست؟ مرد گفت: - جوان صاحب این گاو، نسبت به پدر و مادر خویش خیلی مهربان بود. روزی او جنسی خرید. برای گرفتن پول، پیش پدر آمد، او را در خواب یافت. 🔻چون نخواست پدر را از خواب شیرین بیدار کند، از معامله صرف نظر کرد، هنگامی که پدر بیدار شد، جریان را به او عرض کرد. پدر گفت: - کار نیکویی کردی، به خاطر آن، این گاو را به تو بخشیدم. حضرت موسی علیه‌السلام‌ گفت: 📌ببینید! این فواید نیکی به پدر و مادر است. (❶)در بعضی مدارک زبان گاو آمده است. 📚بحارالانوار، ج ۱۳، ص ۲۶۲ داستانهای بحارالانوار محمود‌ ناصری به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸 ⛔️خودبینی هرگز!یکی از یاران حضرت عیسی علیه‌السلام‌ که قد کوتاهی داشت و همیشه در کنار حضرت دیده می شد، در یکی از مسافرتها که همراه عیسی علیه السلام بود، در راه به دریا رسیدند. حضرت عیسی با یقین خالصانه گفت: (بسم الله) و بر روی آب حرکت کرد! مرد کوتاه قد، هنگامی که دید عیسی بر روی آب راه می رود، با یقین راستین گفت: بسم الله، و روی آب به راه افتاد تا به حضرت عیسی رسید. در این حال مرد دچار خودبینی و غرور شد و با خود گفت: عیسی روح الله روی آب راه می رود و من هم روی آب راه می روم، 🔺بنابراین، عیسی چه فضیلتی بر من دارد؟ هر دو روی آب راه می رویم. همان دم یک مرتبه زیر آب رفت و فریادش بلند شد: ای روح الله مرا بگیر‌ و از غرق شدن نجاتم ده! حضرت عیسی دستش را گرفت و از آب بیرون آورد و فرمود : ای مرد مگر چه گفتی که در آب فرو رفتی؟ مرد کوتاه قد گفت : من گفتم، همان طور که روح الله روی آب راه می رود، من نیز روی آب راه می روم. پس با این حساب چه فرقی بین ماست! خودبینی به من دست داد و به کیفرش گرفتار شدم. 🔺حضرت عیسی فرمود : تو خود را (در اثر خودبینی) در جایگاهی قرار دادی که شایسته آن نبودی بدین جهت خداوند بر تو غضب نمود و اکنون از آنچه گفتی توبه کن! مرد توبه کرد و به رتبه و مقامی که خدا برایش قرار داده بود بازگشت و موقعیت خود را دریافت. امام صادق علیه‌السلام پس از نقل این قضیه فرمود : (فاتقوا الله و لا یحسدن بعضکم بعضا.) پس شما نیز از خدا بترسید و پرهیز کار باشید و به همدیگر حسد نورزید.() (❶)بحارالانوار : ج ۱۴، ص ۲۵۴. 📚داستانهای بحارالانوار محمود‌ناصری به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸 📌مکافات عملدر زمان حضرت موسی پادشاه ستمگری بود که وی به شفاعت بنده صالح، حاجت مؤمنی را به جا آورد! از قضا پادشاه و مؤمن هر دو در یک روز از دنیا رفتند! مردم جمع شدند و پادشاه را با احترام دفن نمودند و سه روز مغازه ها را بستند و عزادار شدند. اما جنازه مؤمن در خانه اش ماند و حیوانی بر او مسلط گشت و گوشت صورت وی را خورد! پس از سه روز حضرت موسی از قضیه با خبر شد. حضرت موسی در ضمن مناجات با خداوند، 🔻اظهار نمود : بارالها! آن دشمن تو بود که با همه عزت و احترام فراوان دفن شد، و این هم دوست توست که جنازه اش در خانه ماند و حیوانی صورتش را خورد! سبب چیست؟ وحی آمد که ای موسی! دوستم از آن ظالم حاجتی خواست، او هم بجا آورد، من پاداش کار نیک او را در همین جهان دادم. اما مؤمن چون از ستمگر که دشمن من بود، حاجت خواست، من هم کیفر او را در این جهان دادم، حال، هر دو نتیجه کارهای خودشان را دیدند.(❶) (❶) بحارالانوار : ج ۷۵، ص ۳۷۳. 📚داستانهای بحارالانوار جلد ۱ محمود ناصری به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
📚حکایت یک لیوان شیرروزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می‌کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌کرد. از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. 🔺دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آرامی و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد : چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد. پسرک گفت : پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌کنم. سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. 🔺دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی‌اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. 🔺آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا خواند : «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است» 📚برگرفته شده از رمان ندای انسان نوشته الکس مارکر مترجم : دکتر مقدم به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸 🚨گروه دهگانه امت پيامبر صلى الله عليه و آله در محشرجمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل ابو ايوب انصارى بودند معاذبن جبل كه در كنار رسول خدا نشسته بود. از حضرت معناى آيه : «يَوْمَ يُنْفَخُ في الصُّورِ فَتَأْتُونَ اَفْواجاً». را سؤال كرد. حضرت فرمود : اى معاذ! 📌از مطلب بزرگى پرشس نمودى ، آنگاه اشك از ديدگان پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شد و فرمود: ده گروه از امت من در ده صفت گوناگون وارد صحراى محشر مى شوند كه از ساير مسلمانان جدا هستند : 🔺بعضى به صورت ميمون ، 🔺برخى به صورت خوك ، 🔺بعضى پاها بالا و صورتشان پايين به سوى محشر كشيده مى شوند، 🔺برخى كور ولال ، 🔺بعضى زبانشان را مى جوند در حالى كه عفونت از دهانشان سرازير است و اهل محشر از كثافت دهان آنان ناراحت مى شوند، 🔺برخى دست و پابريده ، 🔺بعضى بر شاخه‌هاى آتش آويخته ، 🔺برخى بدبوتر از مردار گنديده 🔺و بعضى در پوشش آتشين وارد محشر مى شوند.و آنها عبارتند از :سخن چين ، به صورت ميمون .حرامخواران ، به صورت خوك .ربا خواران ، واژگون (پاها به طرف بالا و سرها به طرف زمين ).ستمگران ، كور.خود پسندها، كر و لال .عالم بى عمل و قاضى ناحق ، در حال جويدن زبان خود...آزار دهندگان همسايه ، دست و پا بريده .خبرگزاران سلطان ظالم ، آويخته به شاخه هاى آتش .شهوت پرستان و عياشان و آنان كه حقوق الهى را پرداخت نمى كنند، بدبوتر ازمردار گنديده .متكبران و مغروران ، در پوششى از آتش در روز قيامت محشور خواهند شد.(❶) (❶)بحارالانوار : جلد 7، ص 89. 📚داستانهای بحارالانوار جلد ۵ محمود ناصری به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
هدایت شده از داستانهای آموزنده
🍃✨⚡🍃✨⚡🍃✨ ✍هرصبح دلخوش سلامی هستیم که جوابش واجب است. 🤚✨اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، 🤚✨اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، 🤚اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، 🤚✨اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ . 🤚 اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَالْجانِّ ، 🤚✨ اَلسَّلامُ عَِلَیْکَ وَعَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ، وَأَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸 📌گريه كنندگان در تاريخ پنج كس بسيار گريسته اند : آدم يعقوب ، يوسف ، فاطمه زهرا و على بن حسين عليهالسلام . (❶) آدم براى بهشت به اندازه اى گريست كه رد اشك بر گونه اش ‍ افتاد. (❷) يعقوب به اندازه اى بر يوسف خود گريست كه نور ديده اش را از دست داد. به او گفتند: يعقوب ! تو هميشه به ياد يوسف هستى يا در اين راه از گريه ، آب يا هلاك مى شوى . (❸) يوسف از دورى پدرش يعقوب آن قدر گريه كرد كه زندانيان ناراحت شدند و به اوگفتند: يا شب گريه كن روز آرام باش ! يا روز گريه كن شب آرام باش ! با زندانيان به توافق رسيد، در يكى از آنها گريه كند. (❹) فاطمه زهرا آن قدر گريست ، اهل مدينه به تنگ آمدند و عرض كردند: ما را از گريه ات به تنگ آوردى ، آن بانوى دو جهان روزها را از شهر مدينه بيرون میرفت و در كنار قبرستان شهداء (احد) تا مى توانست مى گريست و سپس به خانه برمیگشت. (❺) و على بن حسين (امام چهارم) بيست تا چهل سال بر پدرش حسين گريه كرد. هر گاه خوراكى را جلويش مى گذاشتند گريه مى كرد. غلامش عرض كرد : سرور من ! مى ترسم شما خودت را از گريه هلاك كنى . 🔻حضرت فرمود : من از غم غصه خود به خدا شكوه مى‌كنم، من چيزى را مى دانم كه شما نمیدانيد من هرگاه قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مى آورم گريه گلويم را مى فشارد.(❶) (❶)بحارالانوار : جلد 12، ص 264 و جلد 43، ص 155 و جلد 82، ص 86. 📚داستانهای بحارالانوار جلد ۵ محمود‌ ناصری به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیس! فقط ۳۰ ثانیه سکوت کن و گوش بده… 🤫 در ثانیه 00:59: ویدیو: جمله‌ای که تمام معادلات پزشکی رو به هم ریخته! 💬 مشتری پشت خط میگه: «تو یک ماه 100-200 تار موی ضخیم درآوردم!» 🗣 حتی اگه کف سرت مثل بیابون صافه، باز هم راه برگشت هست! ⏳ پروژه: ۱۰ روز توقف، ۱ ماه رویش – باید با چشمای خودت ببینی 👀 🔥 چرا منتظر معجزه هستی؟ معجزه همین جاست! همین الان روی لینک بزن تا قبل از اینکه دیر بشه، مشاوره بگیری 👇 bam30.com/ads/landings/1a530-34ccd bam30.com/ads/landings/1a530-34ccd
📚غلام ايثارگرعبدالله بن جعفر (شوهر حضرت زينب كبرى ) عليه السلام از سخاوتمندان بى نظير بود. روزى از كنار نخلستان عبور مى كرد، ديد غلامى در آنجا كار مى كند، همان وقت غذاى غلام را آوردند و او خواست مشغول خوردن شود؛ سگى گرسنه به آنجا آمد و به نشانه گرسنگى دم خود را تكان مى داد. غلام مقدارى از غذا را به جلو سگ انداخت و سگ آن را خورد. غلام مقدارى ديگر انداخت و سگ آن را خورد تا اينكه همه غذاى خود را به سگ داد. 🔺عبدالله از غلام پرسيد: جيره غذاى روزانه تو چقدر است ؟ گفت : همين مقدار كه ديدى . فرمود : پس چرا سگ را بر خود مقدم داشتى ؟ گفت : اين سگ از راه دور آمده و گرسنه بود و من دوست نداشتم تا او را با گرسنگى از اينجا رد كنم . فرمود : پس خودت امروز گرسنگى را با چه غذائى رفع مى كنى ؟ 🔺گفت : با صبر و مقاومت گرسنگى روز را به شب مى‌رسانم . عبدالله وقتى ايثار و جوانمردى غلام را مشاهده كرد گفت : اين غلام از من سخاوتمندتر است ؛ و براى تشويق و جبران آن نخلستان و غلام را از صاحبش خريد، سپس غلام را آزاد كرد و آن نخلستان را با تمام وسايلى كه داشت به او بخشيد. 📚پانصد داستان علی اکبر صداقت به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸 📚آهنگر و آتشمردى از صالحان و پرهيزكاران وارد مصر شد. آهنگرى را ديد كه آهن سرخ و تفتيده را با دست از كوره آتش بيرون مى آورد و حرارت آن به دست او هيچ تا‌‌ثيرى ندارد. با خود گفت : اين شخص يكى از بزرگان و اوتاد است. پيش رفت سلام كرد و گفت : تو را به حق آن خدايى كه در دست تو اين كرامت را جارى كرده ، دعايى درباره من كن. آهنگر اين حرف را كه شنيد شروع به گريستن كرد و گفت : گمانى كه درباره من بردى صحيح نيست، من نه از پرهيزكارانم و نه از صالحين . پرسيد: چگونه مى شود با اينكه انجام چنين كارى جز به دست بندگان صالح خدا نيست ؟ 🔺پاسخ داد. صحيح است ولى دست من علتى ديگر دارد، آن مرد اصرار ورزيد تا از سبب باخبر گردد. آهنگر گفت : روزى بر در همين دكان مشغول كار بودم زنى بسيار زيبا و خوش اندام كه كمتر مانند او ديده بودم جلو آمد و اظهار فقر و تنگدستى شديدى كرد. من دل به رخسار او بستم و شيفته جمالش شدم و به او گفتم : اگر راضى شوى كام از تو بگيرم ، هر چه احتياج داشته باشى بر مى آورم با حالتى كه حاكى از تاءثير فوق العاده بود گفت : از خدا بترس من اهل چنين كارى نيستم گفتم ، پس بلند شو و به جاى ديگر برو، او هم رفت ، طولى نكشيد دو مرتبه بازگشت و گفت : 🔺همين قدر بدان ، فقر و ندارى غير قابل تحمل مرا واداشت كه به خواسته تو پاسخ مثبت دهم . من دكان را بسته با او به خانه رفتم . وقتى وارد اطاق شديم در را قفل كردم ، پرسيد: چرا در را قفل مى كنى اينجا كه كسى نيست ؟ گفتم مى ترسم كسى بيايد و باعث رسوايى شود گفت : پس چرا از خدا نمى ترسى ؟! نزديك او كه رفتم ديدم چون برگ بيد در معرض باد بهارى مى لرزد و قطرات اشك چون ژاله از ديده مى بارد، گفتم : تو ديگر از چه مى ترسى ؟ گفت هم اكنون خدا شاهد و ناظر ما است ، چگونه نترسم . با قيافه اى بسيار تضرع آميز گفت : 🔺اى مرد اگر مرا واگذارى به عهده مى گيرم خداوند پيكر تو را به آتش دنيا و آخرت نسوزاند. دانه هاى اشك او با لحن ملتمسانه‌اش در من تأثير بسزايى كرد، از تصميم خود منصرف شدم احتياجاتش را بر آوردم و او با شادى و سرور زياد به خانه برگشت. همان شب در خواب ديدم بانويى بزرگوار كه تاجى از ياقوت بر سر داشت به من فرمود: (يا هذا جزاك الله خيرا)، خدا پاداش نيكويى به تو عنايت كند، پرسيدم : شما كيستيد؟ قالت ام الصبية التى اتتك و تركتها خوفا من الله عزوجل ، لا احرقك الله بالنار لافى الدنيا و لافى الاخرة گفت : من مادر همان دختركم كه نيازمندى 🔺او را به سوى تو كشانيد ولى از ترس خدا رهايش كردى ، اينك از خداوند مى خواهم كه در آتش دنيا و آخرت ترا نسوزاند. پرسيدم : آن زن از كدام خانواده بود؟ گفت : از بستگان رسول خدا صلى الله عليه و آله ، سپاس و شكر فراوانى كردم ، به همين جهت حرارت آتش در من تأثير ندارد. به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
هدایت شده از داستانهای آموزنده
❤️پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند. «اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الْهُدی وَ سَفینَهُ الْنِّجاة» 🌹روبه شش گوشه ترین قبله ی عالم هر صبح 🌹بردن نام حسین بن علی میچسبد 🌹اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ 🌹وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ 🌹وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ 🌹وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande
🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ🌸 🔥آتش حسددر زمان یکی از خلفا ، مرد ثروتمندی بود روزی وی غلامی را از بازار خرید ، اما از روز اول که این غلام را خریده بود ، با او مانند یک غلام عمل نمی کرد ، بلکه مانند یک آقا با او رفتار می نمود. یعنی بهترین غذاها را به او می داد ، بهترین لباسها را برایش می خرید ، آسایشش را فراهم می کرد درست مانند فرزندش به وی می رسید ، حتی شاید از فرزندش هم بهتر علاوه بر این ، با همه توجه و لطفی که به او می کرد ، پول زیادی هم در اختیارش می گذارد ولی غلام ارباب خود را همیشه در حال فکر می دید و او اغلب اوقات ناراحت می یافت. بالاخره ارباب تصمیم گرفت تا غلام خویش را آزاد سازد و پول و سرمایه زیادی هم به او بدهد شبی با او نشست و درد دل خود با بیرون ریخت و رو به او گفت : 🔺ای غلام ! من حاضرم که تو را آزاد کنم و فلان قدر پول هم به تو بدهم ، ولی آیا می دانی که این همه خدمت هایی که من به تو کردم برای چه بود ؟ غلام گفت : نه برای چه بود ؟ گفت : برای یک تقاضا ! فقط اگر تو این تقاضا را انجام دهی ، هر چه که من به تو دادم حلال و نوش جانت باشد و اگر این تقاضا را انجام ندهی من از تو راضی نیستم. اما چنانچه خود را برای انجام دادن آن حاضر کنی ، من بیش از اینها به تو می دهم غلام گفت : هر چه بفرمایی اطاعت می کنم ، تو ولی نعمت من هستی ، تو به من حیات دادی ارباب گفت : نه ، باید قول بدهی ؛ زیرا می ترسم که پیشنهاد کنم و تو بگویی نه ! غلام گفت : مطمئن باش هر چه می خواهی پیشنهاد کنی ، بفرما همین که ارباب خوب از غلام قول گرفت ، 🔺گفت : پیشنهاد من این است که تو در یک موقع خاص و در مکان مخصوصی که بعدا معین خواهم کرد ، سر مرا از بیخ ببری ! غلام گفت : یعنی چه ؟! ارباب گفت : حرف من این است غلام گفت : چنین چیزی ممکن نیست. ارباب جواب داد : من از تو قول گرفتم ، و تو باید به قول خود وفا نمایی مدتی از این گفتگو گذشت تا در نیمه شبی ، ارباب غلام را بیدار کرد ، کارد تیزی به دست او داد و دست دیگر او را گرفت و آهسته حرکت کردند و به پشت بام منزل همسایه رفتند ارباب در آنجا دراز کشیده و خوابید کیسه پولش را هم به غلام داد و گفت : تو همین جا سر من را ببر و به هر کجا که می خواهی بروی برو غلام سؤال کرد : برای چه ؟ 🔺ارباب گفت : برای این که من این همسایه را نمی توانم ببینم ، مردن برای من بهتر از زندگی است ، من رقیب او بودم ، او هم رقیب من بود ، ولی اکنون او از من جلو افتاده است ، و برای همین ، الان دارم در آتش می سوزم لذا از این عملی که به تو دستور می دهم ، می خواهم بلکه یک قتلی به پای این مرد بیفتد و او به زندان برود اگر چنین چیزی عملی شود ، آن وقت من راحت می شوم ! ارباب ادامه داد : من می دانم که اگر اینجا کشته شوم ، فردا می گویند چه کسی او را کشته است ؟ آن وقت پاسخ خواهند داد : همسایه رقیبش او را کشته است و جسدش هم که در پشت بام رقیبش پیدا شده ، پس او را دستگیر می کنند و به زندان می فرستند و بالاخره اعدام می شود و مقصود من هم آنجا حاصل شده است. 🔺غلام دید که این مرد تا این حد احمق و بیچاره است ، پیش خود گفت : پس من چرا این کار را نکنم ؟ این برای همان کشته شدن خوب است کارد را بر گردن ارباب گذاشت و سر او را از بیخ برید و کیسه پول را هم برداشت و رفت که رفت خبر در همه جا منتشر شد ، رقیب او را گرفتند و به زندان انداختند بعد که خواستند به جرمش رسیدگی کنند خیلی زود به این نتیجه رسیدند که : اگر این مرد قاتل باشد ، پشت بام خانه خودش را برای کشتن رقیبش انتخاب نمی کند ! قضیه معمایی شده بود ، سرانجام وجدان غلام ، او را راحت نگذاشت و پیش حکومت وقت رفت و حقیقت را افشا نمود و گفت : قضیه از این قرار است که او را من کشته ام و البته این به تقاضای خود او بوده است ؛ 🔺زیرا وی آن چنان در حسد می سوخت که مرگ را بر زندگی ترجیح می داد. وقتی فهمیدند که قضیه از این قرار است و اطمینان یافتند که غلام درست می گوید ، هم غلام و هم آن زندانی متهم را که رقیب ارباب بیچاره به شمار می آمد ، از زندان آزاد کردند. 📚عاقبت بخيران عالم جلد ۱ على محمد عبداللهى به کانال داستانهای آموزنده بپیوندید 👇👇👇👇👇👇 @Dastanhaeamozande